Copyright © 2015-2026 Afghan Bibles. All rights reserved
کتاب دانیال نبی
فصل چهارم
پیام نِبوکدنصر در مورد خواب دوم
۱ نِبوکدنصر پادشاه، به همۀ مردم در سراسر جهان، از هر قبیله و ملت و زبان پیام فرستاده گفت:
«صلح و سلامتی بر شما باد! ۲ من میخواهم تمام کارهای عجیب و معجزههایی را که خدای متعال به من نشان داده است، برای شما بیان کنم.
۳ کارهای عجیبی که خدا به ما نشان داده است، چقدر بزرگ
و معجزههایی که او انجام داده، چقدر با شکوه است!
سلطنت خدا یک سلطنت جاویدانی است
و پادشاهی او نسل اندر نسل میباشد!
۴ من، نِبوکدنصر، در قصر خود به راحتی زندگی میکردم و از آسایش و شادمانی برخوردار بودم. ۵ اما یک شب خواب وحشتناکی دیدم که مرا مضطرب و پریشان ساخت. ۶ امر کردم که تمام حکیمان سلطنتی را از سراسر بابل به حضور من بیاورند تا آنها تعبیر خواب مرا برایم بگویند. ۷ همۀ فالبینان، جادوگران، حکیمان و ستارهشناسان به حضور من آمدند و من خواب خود را برای آنها تعریف کردم، اما آنها نتوانستند آن را برایم تعبیر کنند. ۸ بالاخره دانیال که نام خدای خود، بِلطِشصر را بر او گذاشتهام، آمد. او دارای روح خدایان مقدس میباشد. من خواب خود را برای او تعریف کردم. ۹ به او گفتم: ای بِلطِشصر، رئیس ستارهشناسان، من میدانم که تو دارای روح خدایان مقدس هستی و هیچ رازی بر تو پوشیده نیست. این خواب من است و از تو میخواهم آن را برای من تعبیر کنی:
۱۰ در بستر خواب خود رؤیای یک درخت بزرگ و بسیار بلند را دیدم که در وسط زمین بود. ۱۱ آن درخت آنقدر بزرگ شد که سرش به آسمان رسید، به طوری که مردم سراسر جهان میتوانستند آن را ببینند. ۱۲ برگهای قشنگی داشت و میوۀ آن هم بسیار زیاد بود، به حدی که برای خوردن تمام مردم کافی بود. حیوانات وحشی زیر سایۀ آن استراحت میکردند و پرندهگان در شاخههایش آشیانه ساخته بودند و تمام جانداران از میوۀ آن میخوردند.
۱۳ هنوز در بستر خواب خود بودم و در ادامۀ رؤیا دیدم که یک فرشتۀ نگهبان و مقدس از آسمان پایین آمد. ۱۴ آن فرشته با صدای بلند اعلام کرد: «درخت را ببُرید و شاخههایش را قطع نمایید. برگهایش را به زمین بریزید و میوههایش را پراگنده سازید و حیوانات را از زیر آن رانده و پرندهگان را از شاخههای آن بیرون کنید. ۱۵ اما کُنده و ریشهاش را با زنجیر آهنی و برنجی ببندید و همانجا در میان مزرعهها و علفزارها رها کنید.
بگذارید شبنم بر آن شخص ببارد و او با حیوانات و در بین علفها زندگی کند. ۱۶ او به مدت هفت سال خوی انسانی خود را از دست خواهد داد و دارای افکار حیوانی خواهد شد. ۱۷ این امر به ارادۀ فرشتهگان نگهبان و مقدس واقع خواهد شد تا همۀ مردم بدانند که خدای متعال بر تمام سرزمینهای جهان سلطنت میکند و فرمانروایی آن را به هرکه بخواهد، حتی به پستترین مردم میدهد.»
۱۸ این خوابی بود که من، نِبوکدنصر پادشاه، دیدم. حالا ای بِلطِشصر تو تعبیر آن را برای من بگو. چون هیچیک از حکیمان کشور من نتوانست آن را تعبیر کند. اما تو میتوانی، زیرا دارای روح خدایان مقدس هستی.»
دانیال خواب دوم پادشاه را تعبیر میکند
۱۹ دانیال که بِلطِشصر نامیده میشد، طوری از این رؤیا پریشان و ترسان شد که نتوانست برای مدتی چیزی بگوید. پادشاه به او گفت: «ای بِلطِشصر، مگذار که خواب و تعبیر آن تو را هراسان کند.» دانیال گفت: «ای پادشاه، آرزو میکنم که خواب و تعبیر آن برای دشمنانتان باشد، نه برای شما. ۲۰ درخت بلندی دیدید که تا به آسمان رسیده بود و تمام مردم جهان میتوانستند آن را ببینند. ۲۱ برگهای قشنگی داشت و میوۀ آن به قدری زیاد بود که برای خوراک تمام مردم کافی بود. حیوانات وحشی زیر سایهاش استراحت میکردند و پرندهگان در شاخههای آن آشیانه ساخته بودند.
۲۲ ای پادشاه، آن درخت شما هستید که بزرگ و قوی شدهاید و عظمت و شکوه شما به آسمان رسیده و فرمانروایی شما سراسر جهان را فرا گرفته است. ۲۳ ای پادشاه، شما فرشتۀ نگهبان و مقدسی را دیدید که از آسمان به پایین آمد و گفت: «درخت را قطع کنید و از بین ببرید. اما کُنده و ریشههایش را با زنجیر آهنی و برنجی ببندید و در مزرعهها میان علفزارها بگذارید تا شبنم آسمانها بر آن ببارد و هفت سال با حیوانات زندگی کند.»
۲۴ ای پادشاه، تعبیر خواب و فرمانی که از طرف خدای متعال برای شما صادر شده، این است. ۲۵ شما را از میان مردم بیرون خواهند کرد و با حیوانات وحشی زندگی خواهید نمود. مانند گاو علف خواهید خورد و شبنم آسمان بر سر شما خواهد بارید. هفت سال به این ترتیب خواهد گذشت تا شما بدانید که خدای متعال بر تمام ممالک جهان فرمانروایی میکند و آن را به هرکه بخواهد، میدهد. ۲۶ آن فرشته گفت: «کُنده و ریشۀ درخت را در زمین بگذارید.» معنی آن این است: بعد از این که شما دانستید فرمانروایی از جانب خدای متعال است، دوباره پادشاه خواهید شد. ۲۷ پس ای پادشاه، نصیحت مرا گوش کنید. با انجام دادن کارهای نیک، از گناهان خود دست بردارید و با احسان نمودن به فقیران از خطاهای خود دوری کنید، شاید این باعث شود که سعادتمندی شما طولانی گردد.»
نِبوکدنصر مقام پادشاهی خود را از دست میدهد
۲۸ همۀ این امور برای نِبوکدنصر پادشاه اتفاق افتاد. ۲۹ بعد از دوازده ماه، هنگامی که پادشاه بر سر بام، در بالای قصر سلطنتی بابل گردش میکرد، ۳۰ ناگهان گفت: «ببینید این بابل بزرگ است که من با توانایی و قدرت برای شان و شوکت خود به عنوان پایتخت خویش ساختهام.»
۳۱ این حرف هنوز تمام نشده بود که صدایی از آسمان شنیده شد که میگفت: «ای نِبوکدنصر پادشاه، بدان که حالا سلطنت از تو گرفته شده است. ۳۲ تو از میان مردم بیرون انداخته میشوی. با حیوانات وحشی زندگی کرده و مدت هفت سال مانند گاو علف خواهی خورد. بعد از آن خواهی دانست که خدای متعال بر تمام ممالک جهان فرمانروایی میکند و آن را به هرکه بخواهد میدهد.»
۳۳ در همین موقع رؤیای نِبوکدنصر به حقیقت پیوست. او را از میان مردم بیرون کردند. مانند گاو علف میخورد و شبنم بدنش را تر میکرد. موهای او مانند پرهای عقاب و ناخنهایش مانند چنگال پرندهگان شده بودند.
نِبوکدنصر، خدا را ستایش میکند
۳۴ «بعد از این که هفت سال گذشت، من که نِبوکدنصر هستم، به طرف آسمان نگاه کردم. عقل من دوباره برگشت و خدای متعال را ستایش کردم و او را که ابدی و جاویدانی است، پرستش نمودم.
او تا ابدالآباد فرمانروایی میکند
و سلطنت او جاویدانی است.
۳۵ همۀ مردم زمین در مقابل او هیچ هستند.
با لشکرهای فرشتهگان آسمانی
و با تمام مردم جهان مطابق ارادۀ خود عمل میکند.
کسی نمیتواند مانع او شود
و یا از او بپرسد: «چرا چنین میکنی؟»
۳۶ هنگامی که عقل من برگشت، احترام، قدرت و شان و شوکت سلطنت دوباره به من داده شد و مشاوران و امیران من از من استقبال نمودند و من دوباره با قدرت و عظمت بیشتری به سلطنت رسیدم.
۳۷ حالا من که نِبوکدنصر، پادشاه هستم، پادشاه آسمانها را حمد و سپاس میگویم. عظمت و جلال از آنِ اوست که تمام کارهایش بر حق و عدالت استوار است و میتواند متکبران را فروتن و پست سازد.»