0:00 / 0:00

انجیل لوقا

فصل هجدهم

قاضی نادرست و بیوه زن

۱عیسی برای آنها مَثَلی آورد تا نشان دهد که باید همیشه دعا کنند و هرگز دلسرد نشوند. ۲او فرمود: «در شهری قاضی ای بود که نه ترس از خدا داشت و نه توجهی به خلق. ۳در همان شهر بیوه زنی زندگی می کرد که پیش او می آمد و از دست دشمن خود شکایت می کرد. ۴قاضی تا مدت زیادی به شکایت او توجهی نکرد اما آخر پیش خود گفت: «درست است که من ترسی از خدا و توجهی به خلق خدا ندارم، ۵اما این بیوه زن مایۀ دردسر من شده است و برای اینکه با اصرار خود مرا به تنگ نسازد به داد او خواهم رسید.»»

۶عیسی خداوند فرمود: «آنچه را قاضی بی انصاف گفت شنیدید. ۷آیا خدا به داد خواهی برگزیدگان خود که شب و روز به درگاهش عذر و زاری می کنند توجه نخواهد کرد و آیا برای کمک به آن ها عجله نخواهد نمود؟ ۸بدانید که او بزودی و به نفع آنها دادرسی خواهد کرد. اما وقتی پسر انسان می آید آیا اثری از ایمان بر روی زمین خواهد یافت؟»

عبادت یک فریسی و یک جزیه گیر

۹همچنین عیسی برای کسانی که از نیکی خود مطمئن بودند و سایرین را از خود پست تر می شمردند این مَثَل را آورده گفت: ۱۰«دو نفر برای دعا به عبادتگاه رفتند، یکی فریسی و دیگری جزیه گیر بود. ۱۱آن فریسی ایستاد و با خود دعا کرد و گفت: «ای خدا، تو را شکر می کنم که مانند دیگران، حریص و نادرست و زناکار و یا مانند این جزیه گیر نیستم. ۱۲هفته ای دو بار روزه می گیرم. ده یک همۀ چیزهائی را که به دست می آورم می دهم.» ۱۳اما آن جزیه گیر دور ایستاد و جرأت نگاه کردن به آسمان را نداشت بلکه به سینۀ خود می زد و می گفت: «ای خدا، بر منِ گناهکار رحم کن!» ۱۴بدانید که این جزیه گیر بخشوده شده به خانه رفت و نه آن دیگری. هر که خود را بزرگ نماید خوار خواهد شد و هرکه خود را خوار سازد سرافراز خواهد گردید.»

عیسی کودکان را برکت می دهد

(همچنین در متی ۱۹: ۱۳ - ۱۵ و مرقُس ۱۰: ۱۳ - ۱۶)

۱۵مردم حتی کودکان را به حضور عیسی می آوردند تا بر آن ها دست بگذارد اما شاگردان وقتی این را دیدند آن ها را سرزنش کردند. ۱۶اما عیسی کودکان را پیش خود خواست و فرمود: «بگذارید کودکان پیش من بیایند و مانع آنها نشوید، چون پادشاهی خدا به چنین کسانی تعلق دارد. ۱۷بیقین بدانید اگر کسی پادشاهی خدا را مانند یک کودک نپذیرد هیچوقت وارد آن نخواهد شد.»

توانگران و پادشاهی خدا

(همچنین در متی ۱۹: ۱۶ - ۳۰ و مرقُس ۱۰: ۱۷ - ۳۱)

۱۸شخصی از اشراف یهود از عیسی پرسید: «ای استاد نیکو، من برای به دست آوردن زندگی ابدی چه باید بکنم؟» ۱۹عیسی به او فرمود: «چرا مرا نیکو می گویی؟ هیچکس جز خدا نیکو نیست. ۲۰احکام را می دانی ـ زنا نکن، قتل نکن، دزدی نکن، شهادت نادرست نده، پدرت و مادرت را احترام کن.» ۲۱آن مرد جواب داد: «من از جوانی همۀ اینها را بجا آورده ام.» ۲۲عیسی وقتی این را شنید فرمود: «هنوز یک چیز کم داری، آنچه داری بفروش و میان فقرا تقسیم کن که در عالم بالا گنجی خواهی داشت و بعد بیا از من پیروی کن.» ۲۳اما او از این سخنان افسرده شد، چون مرد بسیار توانگری بود. ۲۴عیسی وقتی این را دید فرمود: «چه مشکل است ورود ثروتمندان به پادشاهی خدا! ۲۵گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از داخل شدن توانگری به پادشاهی خدا.» ۲۶شنوندگان پرسیدند: «پس کی می تواند نجات یابد؟» ۲۷جواب داد: «آنچه برای آدمیان غیرممکن است برای خدا امکان دارد!» ۲۸پِترُس گفت: «ببین، ما از همه چیز خود دست کشیده ایم و پیرو تو شده ایم.» ۲۹عیسی فرمود: «بیقین بدانید که هر کس به خاطر پادشاهی خدا، خانه یا زن، برادران، والدین یا فرزندان خود را ترک نماید، ۳۰در این دنیا چندین برابر عوض خواهد گرفت و در آخرت، زندگی ابدی نصیب او خواهد شد.»

سومین پیشگویی عیسی دربارۀ مرگ خود

(همچنین در متی ۲۰: ۱۷ - ۱۹ و مرقُس ۱۰: ۳۲ - ۳۴)

۳۱عیسی دوازده شاگرد خود را به کناری برد و به آنها فرمود: «ما اکنون به اورشلیم می رویم و آنچه انبیاء دربارۀ پسر انسان نوشته اند به حقیقت خواهد پیوست. ۳۲او به دست بیگانگان تسلیم خواهد شد، او را مسخره خواهند کرد و با او بدرفتاری نموده به رویش آب دهان خواهند انداخت. ۳۳او را تازیانه زده خواهند کشت. اما در روز سوم باز زنده خواهد شد.» ۳۴اما شاگردان از این همه، چیزی نفهمیدند و این سخن برای ایشان نامفهوم بود و درک نمی کردند که دربارۀ چه چیز صحبت می کند.

شفای گدای نابینا

(همچنین در متی ۲۰: ۲۹ - ۳۴ و مرقُس ۱۰: ۴۶ - ۵۲)

۳۵هنگامی که عیسی به نزدیکی اریحا رسید کوری در کنار راه نشسته بود و گدایی می کرد. ۳۶همین که شنید جمعیتی از آنجا می گذرد، پرسید چه شده است؟ ۳۷به او گفتند: «عیسی ناصری از اینجا می گذرد.» ۳۸پس فریاد زد: «ای عیسی، ای پسر داود، به من رحم کن.» ۳۹اشخاصی که در پیش بودند به تندی با او حرف زده گفتند: «خاموش باش»، اما او هر چه بلندتر فریاد می کرد: «ای پسر داود، به من رحم کن.» ۴۰عیسی ایستاد و امر کرد آن مرد را پیش او بیاورند. وقتی آمد از او پرسید: ۴۱«چه می خواهی برایت بکنم؟» جواب داد: «ای آقا، می خواهم بار دیگر بینا شوم.» ۴۲عیسی به او فرمود: «بینا شو، ایمانت تو را شفا داده است.» ۴۳فوراً بینایی خود را باز یافت و در حالی که خدا را تمجید می کرد به دنبال عیسی رفت. همۀ مردم به خاطر آنچه دیده بودند خدا را حمد گفتند.

Related content

When and How to Pray

When and How to Pray (With You)
Prayer in Christianity is a conversation, fellowship, and personal, unadulterated, and loving relationship with God, not just a religious ritual. Christians see prayer as a way to know God’s will, to give thanks for blessings, to confess sins, to ask for their own needs and those of others (in the name of Jesus Christ), and to seek peace and guidance. Prayer is a child’s conversation with his heavenly Father. Christians pray in the name of Jesus Christ, according to John 16:24, which indicates seeking his help and doing God’s will. Christian prayer can be short, simple, spontaneous (heartfelt), or in the form of written and traditional prayers.

Radio programme about v9-14 (28min)

God, Have Mercy on Me, a Sinner!

God, Have Mercy on Me, a Sinner! (Peace and Joy in Christ)
The word happiness in Greek means (makrios); It is the highest and happiest word that man receives from God's character with faith. Happy means blessed; When you have this in your heart, it is no longer dependent on external events and circumstances that others impose on you. You don't even brag about your good deeds and you don't compare them with other people. Because good deeds do not bring us to God. Jesus to those who are proud of their good deeds and consider others inferior; He gave an example of a Pharisee and a tax collector who went to the temple to pray.

Radio programme refers to v9-14 (30min)

Street Children in Herat

Street Children in Herat (Colour of Life)
Before dawn If you head out of the secret lane, and into the midst of the dark streets, you will find children with plastic debris flowing down the alleys. For these children, the season is meaningless and spring, summer, fall and winter are indifferent. What is important for these children is collecting plastic from the streets and streets to sell their bread and earn a living. Toryali is one of those children who are called street children. He talks about his fatherhood and her extreme poverty.

Radio programme refers to v15-17 (29min)