برنامه رادیویی درباره آیه ۱-۳۰ (۳۰ دقیقه)
۱ پولُس خطاب به آنها گفت: «ای برادران و ای پدران، به دفاعی که هم اکنون به عرض شما میرسانم توجه کنید!» ۲ وقتی آنها دیدند پولُس به زبان عبری با آنها حرف میزند، آرامتر شدند و به او گوش دادند. پولُس چنین ادامه داد: ۳ «من خودم یک مرد یهودی هستم که در ترسوسِ قیلیقیه تولد شدهام، ولی در اورشلیم بزرگ شده و در خدمت غمالائیل پرورش یافتم. شریعت اجداد خود را به دقت آموختم و مانند شما که امروز نسبت به خدا غیرتمند هستید، من هم همینطور بودم. ۴ من تا سرحد مرگ، پیروان راه عیسایمسیح را آزار میرسانیدم و آنها را چه مرد و چه زن گرفتار کرده به زندان میانداختم. ۵ کاهناعظم و تمام اعضای شورای یهود در این مورد شاهد من هستند، زیرا آنها نامههایی به برادران یهودی در دمشق نوشتند و مرا به آنها معرفی کردند. پس من به طرف دمشق حرکت کردم تا این مردم را دست بسته برای جزا به اورشلیم بیاورم.
۶ اما در راه سفر در حوالی دمشق رسیده بودیم و نزدیک ظهر بود که ناگهان نور خیرهکنندهیی از آسمان به دَور من درخشید. ۷ من به زمین افتادم و صدایی شنیدم که میگفت: «شاوول، شاوول، چرا بر من جفا میکنی؟» ۸ پرسیدم: «خداوندا، تو کیستی؟» جواب داد: «من عیسای ناصری هستم که از تو جفا میبینم.» ۹ کسانی که با من بودند نور را میدیدند اما صدای کسی را که با من حرف میزد، نمیشنیدند. ۱۰ من گفتم: «خداوندا، چه کنم؟» عیسایمسیح به من گفت: «برخیز و بهسوی دمشق برو. در آنجا همه چیزهایی را که باید تو انجام دهی به تو گفته خواهد شد.» ۱۱ من از روشنی آن نور نابینا شده بودم، همراهانم دست مرا گرفتند و مرا به دمشق بُردند.
۱۲ در دمشق شخصی به نام حَنانیا که مرد با ایمان بود و شریعت را بجا میآورد و در بین یهودیان نیکنام بود، زندگی میکرد. ۱۳ او پیش من آمد و در کنار من ایستاده گفت: «برادر شاوول! بینا شو.» در همان لحظه من توانستم او را ببینم. ۱۴ او گفت: «خدای پدران ما تو را برگزیده است تا ارادۀ او را بفهمی، خدمتگار عادل او را ببینی و صدای او را از زبان خودش بشنوی، ۱۵ زیرا تو پیش همۀ مردم شاهد او خواهی بود تا از آنچه که دیده و شنیدهای شهادت بدهی. ۱۶ حالا چرا معطل هستی؟ برخیز، تعمید بگیر و به عیسایمسیح روی آورده از گناهانت پاک شو.»
۱۷ وقتی من دوباره به اورشلیم آمدم، یک روز در خانۀخدا دعا میکردم که به رؤیا فرو رفتم. ۱۸ در آن حالت عیسی را دیدم که به من گفت: «زود برخیز و اورشلیم را ترک کن، زیرا اهالی این شهر شهادت تو را دربارۀ من قبول نخواهند کرد.» ۱۹ من به عیسایمسیح گفتم: «اینها میدانند که من همان شخصی هستم که پیروان تو را به زندان میانداختم و در کنیسهها آنها را میزدم. ۲۰ وقتی شاهد تو استیفان را کُشتند، من در آنجا ایستاده بودم و با آن کار موافقت کردم و چپنهای قاتلان او را نگهداری کردم.» ۲۱ اما عیسایمسیح به من فرمود: «برو، من تو را به جاهای دور نزد ملتهای دیگر خواهم فرستاد.»»
۲۲ تا اینجا مردم به سخنان او گوش میدادند، اما وقتی این جمله را به زبان آورد بار دیگر فریاد کردند: «او را بکُشید، چنین کسی نباید زنده بماند.» ۲۳ وقتیکه مردم فریاد میکشیدند، چپنهای خود را در هوا تکان میدادند و خاک را به هوا باد میکردند، ۲۴ فرمانده امر کرد تا پولُس را به درون حوزۀ عسکری ببرند و شلاق بزنند تا معلوم شود که چرا مردم بر ضد او این قدر فریاد میزنند. ۲۵ وقتی او را برای شلاق زدن بستند، پولُس از افسری که آنجا ایستاده بود پرسید: «آیا شما اجازه دارید یک تبعۀ رومی را بدون محاکمه بزنید؟» ۲۶ وقتی افسر این را شنید، پیش فرمانده رفت و گفت: «تو میدانی چه میکنی؟ این مرد تبعۀ روم است.» ۲۷ فرمانده پیش پولُس رفت و از او پرسید: «بگو ببینم، آیا تو رومی هستی؟» پولُس گفت: «بلی.» ۲۸ فرمانده گفت: «برای بهدست آوردن این تابعیت من قیمت گزاف پرداختهام.» پولُس گفت: «اما من با آن تابعیت به دنیا آمدم.» ۲۹ پس آنهایی که میخواستند از پولُس تحقیق کنند، با عجله از پیش او دور شدند و فرمانده هم وقتی فهمید او رومی است، بسیار ترسید زیرا او امر کرده بود که پولُس را بسته کنند.
۳۰ چون فرمانده میخواست علت مخالفت یهودیان با پولُس را بداند، فردای آن روز امر کرد که سرانکاهنان و شورای یهود جمع شوند و بندهای پولُس را باز کرده او را به آنجا آورد تا در برابر آنها حاضر شود.