Radio programme about v1-35 (30min)
۱ پولُس با دقت به اعضای شورا دید و گفت: «ای برادران! من تا به امروز در حضور خدا با وجدان پاک زندگی کردهام.» ۲ در این هنگام حَنانیا که کاهناعظم بود، به کسانی که در کنار پولُس ایستاده بودند امر کرد که به دهانش بزنند. ۳ پولُس به او گفت: «ای دیوار سفید شده، خدا تو را خواهد زد! تو آنجا نشستهای که مطابق شریعت در مورد من قضاوت نمایی اما حالا برخلاف شریعت امر میکنی که مرا بزنند.» ۴ کسانی که نزدیک پولُس ایستاد بودند، گفتند: «به کاهناعظم خدا توهین میکنی؟» ۵ پولُس گفت: «ای برادران! من نمیدانستم که او کاهناعظم است. میدانم که تورات میفرماید: «رهبر قومت را لعنت نکن.»»
۶ چون پولُس فهمید که بعضی از آنها صدوقی و برخی فریسی هستند، پس با صدای بلند گفت: «ای برادران! من فریسی و فریسیزادهام و مرا بهخاطر امید به رستاخیز مُردهگان در اینجا محاکمه میکنند.» ۷ همینکه این را گفت، میان فریسیان و صدوقیان اختلاف افتاد و مردم به دو دسته تقسیم شدند. ۸ صدوقیان منکر قیامت و وجود فرشتهگان یا ارواح هستند، ولی فریسیان به وجود همۀ اینها عقیده دارند. ۹ سر و صدای زیادی در مجلس بلند شد و چند نفر علمایشریعت از گروه فریسی برخاسته گفتند: «ما در این مرد هیچ تقصیری نمیبینیم! شاید روح یا فرشتهیی با او سخن گفته باشد.» ۱۰ زمانی که اختلاف شدیدتر شد، فرمانده ترسید که مبادا پولُس را تکهتکه کنند، پس به عسکران فرمان داد تا در مجلس داخل شوند و پولُس را از میان آنها بیرون کشیده به حوزۀ عسکری ببرند.
۱۱ در شب همان روز، عیسایمسیح به پولُس ظاهر شد و فرمود: «پولُس، دل قوی داشته باش! همانطور که در اورشلیم دربارۀ من شهادت دادی، در روم نیز باید شهادت دهی!»
۱۲ وقتی روز شد، عدهیی از یهودیان دسیسه کردند و سوگند خوردند که تا پولُس را نکُشند، لب به هیچ خوردنی و نوشیدنی نزنند. ۱۳ در این دسیسه بیش از چهل نفر شرکت داشت. ۱۴ آنها پیش سرانکاهنان و بزرگان رفتند و گفتند: «ما سوگند خوردهایم که تا پولُس را نکُشیم، لب به غذا نزنیم. ۱۵ پس شما و اعضای شورا به بهانۀ این که میخواهید در سوابق پولُس تحقیق بیشتر کنید، از فرمانده بخواهید که او را فردا نزد شما بیاورد. ما آماده هستیم پیش از این که او به اینجا برسد، او را بکُشیم.»
۱۶ اما خواهرزادۀ پولُس وقتی دربارۀ این دسیسه شنید به حوزه رفت و پولُس را خبر داد. ۱۷ پولُس یکی از افسران را صدا کرد و گفت: «این جوان را پیش فرمانده ببر زیرا میخواهد چیزی به او بگوید.» ۱۸ افسر او را پیش فرمانده بُرد و به او گفت: «پولُس زندانی مرا صدا کرد و از من خواست تا این جوان را نزد شما بیاورم. او میخواهد موضوعی را به شما بگوید.» ۱۹ فرمانده دست او را گرفت و به گوشهیی بُرد و خصوصی از او پرسید: «چه میخواهی بگویی؟» ۲۰ او گفت: «بعضی از رهبران یهود با هم یک دست شدهاند و میخواهند از شما تقاضا نمایند تا به بهانۀ این که گویا آنها میخواهند در مورد پولُس تحقیق بیشتر کنند، شما او را فردا به شورا ببرید. ۲۱ به حرفهای آنها باور نکنید، زیرا بیش از چهل نفر از آنها سوگند خوردهاند و برای او در کمین نشستهاند که تا او را نکُشند، چیزی نخورند و ننوشند. آنها اکنون حاضر و آمادهاند و فقط در انتظار موافقت شما میباشند.» ۲۲ پس فرمانده آن جوان را رخصت کرد و به او گوشزد کرد که چیزهایی را که به او گفته است به هیچکس دیگر نگوید.
۲۳ سپس فرمانده دو افسر را صدا کرد و به آنها گفت: «دو صد عسکر پیاده، هفتاد سواره نظام و دو صد نیزهدار آماده کنید تا امشب ساعت نُه به قیصریه بروند. ۲۴ و چند اسپ هم برای بُردن پولُس حاضر بسازید تا او را صحیح و سالم به فِلیکسِ والی تحویل دهند.» ۲۵ او نامهیی هم به این مضمون نوشت:
۲۶ «کلودیوس لیسیاس به جناب والی فِلیکس سلام میرساند. ۲۷ این مرد را یهودیان گرفتهاند و قصد داشتند او را بکُشند اما وقتی فهمیدم که او یک تبعۀ روم است، من با عسکران خود به آنجا رفته او را از چنگ آنها بیرون آوردم. ۲۸ از آنجا که میخواستم بفهمم که چرا از او شکایت میکنند، او را به شورای آنها بُردم. ۲۹ اما متوجه شدم که شکایتشان راجع به اختلاف عقیده در شریعت خودشان است و او کاری نکرده است که اعدام گردد و یا زندانی شود. ۳۰ چون فهمیدم که آنها قصد کُشتن او را دارند، پس بدون معطلی او را نزد شما فرستادم و به مدعیان او نیز گفتهام که دعوای خود را در حضور شما به عرض برسانند.»
۳۱ عسکران وقتی اوامر را بهدست آوردند، پولُس را تحویل گرفتند و همان شب او را به انتیپاتریس رسانیدند. ۳۲ فردای آن روز عسکران پیاده نظام به حوزه برگشتند و گذاشتند که عسکران سواره نظام پولُس را تا آخر همراهی کنند. ۳۳ آنها وقتی به قیصریه رسیدند، نامه را به والی تقدیم نمودند و پولُس را به او تحویل دادند. ۳۴ والی وقتی نامه را خواند از پولُس پرسید که از کدام ولایت است. وقتی فهمید که اهل قیلیقیه است، ۳۵ به او گفت: «وقتیکه مدعیان تو اینجا رسیدند، قضیۀ تو را بررسی میکنم.» و بعد فرمان داد او را در قصر هیرودیس تحت نظر نگهدارند.