Radio programme refers to v1-25 (30min)
کتاب خروج
فصل دوم
تولد موسی
۱در همین زمان مردی از قبیلۀ لاوی با زنی که از همان قبیله بود ازدواج کرد. ۲ آن زن پسری به دنیا آورد. وقتی آن زن دید که نوزادش بسیار زیباست، مدت سه ماه او را پنهان کرد. ۳اما چون نتوانست بیشتر او را پنهان کند، یک سبد را که از نَی ساخته شده بود گرفت و آن را با قیر پوشاند و کودک را در آن گذاشت. بعد آن را در بین نیزار در کنار دریای نیل رها کرد. ۴خواهر کودک، کمی دورتر ایستاده بود تا ببیند چه اتفاقی برای کودک رُخ می دهد.
۵دختر فرعون برای غسل به دریای نیل آمد. وقتی کنیزانش در کنار دریا قدم می زدند او سبد را در بین نیزار دید. پس یکی از کنیزان خود را فرستاد تا سبد را بیاورد. ۶وقتی سبد را باز کرد طفلی را در آن دید که گریه می کرد. دختر فرعون دلش به حال کودک سوخت و گفت: «این کودک باید متعلق به عبرانیان باشد.» ۷پس خواهر کودک آمد و گفت: «می خواهید بروم و زنی شیرده را از زنان عبرانیان بیاورم تا به کودک شیر بدهد؟» ۸دختر فرعون گفت: «برو.» دختر رفت و مادر کودک را آورد. ۹دختر فرعون به آن زن گفت: «این کودک را ببر و برای من از او پرستاری کن. من برای این کار تو مزد خواهم داد.» پس آن زن کودک را به خانه بُرد و به پرورش او پرداخت. ۱۰ کودک بزرگ شد. آن زن او را نزد دختر فرعون آورد. دختر فرعون او را به فرزندی خود قبول کرد و گفت: «این پسر را از آب گرفتم.» پس نام او را موسی گذاشت.
موسی به سرزمین مِدیان فرار می کند
۱۱ موسی وقتی بزرگ شد، رفت تا از قوم خود، یعنی عبرانیان دیدن کند. او دید که چگونه آنها را به کارهای سخت و شاقه گماشته اند. حتی دید که یک نفر مصری یک عبرانی را لت و کوب می کرد. ۱۲موسی به اطراف خود نگاه کرد و چون کسی آنجا نبود، آن مصری را کُشت و جسدش را زیر ریگها پنهان کرد. ۱۳روز بعد برگشت و دید که دو نفر عبرانی با هم دست به یخن هستند. به مردی که مقصر بود گفت: «چرا هموطن خود را می زنی؟» ۱۴آن مرد در جواب گفت: «چه کسی تو را داور و حاکم ما ساخته است؟ آیا می خواهی مرا هم مانند آن مرد مصری بکُشی؟» موسی ترسید و با خود فکر کرد «حتماً همه مردم از کاری که کرده ام خبر شده اند.» ۱۵ وقتی فرعون این ماجرا را شنید، تصمیم گرفت موسی را بکُشد. اما موسی فرار کرد و به سرزمین مِدیان رفت و در آنجا ساکن شد.
۱۶روزی موسی بر سر چاهی نشسته بود. هفت نفر از دختران یترون که کاهن مِدیان بود، بر سر چاه آمدند. آنها آبخورها را پُر کردند تا گلۀ پدر خود را سیراب کنند. ۱۷اما بعضی از چوپانان آنها را از سر چاه دور کردند. پس موسی به کمک دختران رفت و گلۀ آنها را آب داد. ۱۸وقتی دختران به نزد پدر خود، یترون برگشتند، پدر شان پرسید: «چه شد که امروز به این زودی برگشتید؟»
۱۹آنها جواب دادند: «یک نفر مصری ما را از دست چوپانان نجات داد و از چاه آب کشیده گلۀ ما را سیراب کرد.» ۲۰پدر شان پرسید: «آن مرد حالا کجاست؟ چرا او را نیاوردید؟ بروید و از او دعوت کنید تا با ما غذا بخورد.»
۲۱موسی موافقت کرد که در آنجا بماند و یترون دختر خود صفوره را هم به عقد او درآورد. ۲۲صفوره پسری به دنیا آورد. موسی گفت: «من در این سرزمین بیگانه هستم.» پس پسر خود را جِرشوم «بیگانه» نامید.
۲۳چند سال بعد پادشاهِ مصر مُرد. اما بنی اسرائیل همچنان در غلامی به سر می بُردند و از دست ظلم مصری ها آه و ناله می کردند و از خدا کمک می طلبیدند. ۲۴ خدا ناله و زاری آنها را شنید و پیمانی را که با ابراهیم و اسحاق و یعقوب بسته بود به یاد آورد. ۲۵خدا، از روی لطف بر قوم اسرائیل نظر کرد و آنها را مورد توجه قرار داد.