کپی رایت ۲۰۲۶ - ۲۰۱۵ افغانی بائبل. تمامی حقوق محفوظ است
کتاب خروج
فصل چهارم
خدا به موسی قدرت معجزه کردن را می دهد
۱موسی به خداوند عرض کرد: «اگر بنی اسرائیل سخنان مرا باور نکنند و به من گوش ندهند و بگویند که تو بر من ظاهر نشدی، چه باید بکنم؟» ۲خداوند پرسید: «در دستت چیست؟» موسی عرض کرد: «چوبدست.» ۳خداوند فرمود: «آن را بر زمین بینداز.» موسی آن را بر زمین انداخت و ناگهان چوبدست به ماری تبدیل شد و موسی فرار کرد. ۴خداوند به موسی فرمود: «دستت را دراز کن و از دُمش بگیر.» موسی دست خود را دراز کرد و مار را گرفت و مار دوباره در دست او به چوبدست تبدیل شد. ۵خداوند به موسی فرمود: «این کار برای بنی اسرائیل ثابت خواهد کرد که خداوند، خدای اجداد آنها، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب بر تو ظاهر شده است.»
۶خداوند بار دیگر به موسی فرمود: «دستت را به داخل قبایت کن.» موسی دست خود را به داخل قبای خود کرد و وقتی آن را بیرون آورد دستش پُر از لکه های سفید به شکل برف شده بود. ۷خداوند فرمود: «دوباره دستت را به داخل قبایت کن.» وقتی موسی دست خود را به داخل قبای خود کرد و بیرون آورد، دید که دستش مانند دیگر اعضای بدنش صحیح و سالم است. ۸خداوند به موسی فرمود: «اگر آنها سخنان تو را نپذیرند و معجزۀ اول را هم باور نکنند، معجزۀ دوم را باور خواهند کرد. ۹اگر این دو معجزه را نپذیرند و به سخنان تو گوش ندهند آن وقت مقداری از آب دریای نیل را بگیر و بر خشکه بریز. آن آب به خون تبدیل خواهد شد.»
۱۰موسی عرض کرد: «ای خداوند، من هرگز سخنور خوبی نبوده ام، نه از ابتدا و نه از وقتی که تو با من صحبت کرده ای، من در حرف زدن کُند هستم و نمی توانم خوب حرف بزنم.» ۱۱خداوند فرمود: «چه کسی به انسان زبان داد؟ یا چه کسی او را کر یا گُنگ آفرید؟ چه کسی او را بینا و یا نابینا ساخته است؟ آیا من که خداوند هستم این کارها را نکرده ام؟ ۱۲حالا برو، من به تو قدرت بیان خواهم داد و به تو خواهم آموخت که چه بگویی.» ۱۳اما موسی عرض کرد: «نه، خداوندا. تمنا می کنم یک نفر دیگر را به عوض من بفرست.»
۱۴آنگاه خداوند بر موسی خشمگین شد و فرمود: «آیا من نمی دانم که برادرت هارون لاوی سخنران خوبی است؟ او حالا به ملاقات تو می آید و از دیدن تو خوشحال خواهد شد. ۱۵تو باید با او صحبت کنی و به او بگویی که چه بگوید. من هنگام صحبت با شما خواهم بود و به شما خواهم گفت که چه باید بکنید. ۱۶او سخنگوی تو خواهد بود و به جای تو با مردم صحبت خواهد کرد. آن وقت تو برای او مانند خدا خواهی بود و هر چه باید بگوید به او خواهی گفت. ۱۷تو باید این چوبدست را با خود ببری تا با آن معجزه های خود را نشان دهی.»
موسی به مصر بر می گردد
۱۸موسی به نزد خسر خود یترونِ کاهن رفت و به او گفت: «اجازه بده به نزد قومهای خودم در مصر بروم و ببینم آیا هنوز زنده اند یا نه.» یترون به موسی گفت: «به خیر و عافیت برو.» ۱۹موسی هنوز در سرزمین مِدیان بود که خداوند به او فرمود: «به مصر برگرد زیرا تمام کسانی که می خواستند تو را بکُشند مُرده اند.» ۲۰پس موسی زن و پسران خود را بر خری سوار کرد و عصایی را که خدا به او فرموده بود با خود ببرد، به دست گرفت و به طرف مصر برگشت.
۲۱خداوند دوباره به موسی فرمود: «وقتی به مصر برگشتی، تو باید تمام معجزه هایی را که قدرت انجام آنها را به تو داده ام، در مقابل فرعون نشان دهی. اما من دل فرعون را سخت می کنم تا قوم را آزاد نکند. ۲۲آن وقت تو باید به فرعون بگویی که خداوند چنین می گوید: بنی اسرائیل پسر اولباری من است. ۲۳ من به تو می گویم پسر مرا آزاد کن تا برود و مرا پرستش کند. اما تو آنها را آزاد نمی کنی. پس من هم پسر اولباری تو را می کُشم.»
۲۴در بین راه جایی که موسی خیمه زده بود، خداوند بر او ظاهر شد و خواست او را بکُشد. ۲۵-۲۶اما صفوره زن موسی، سنگ تیزی برداشت و پسر خود را ختنه کرد و پوست بریده شده را به پای موسی مالید و به خاطر مراسم ختنه سوری گفت که تو شوهر خونی هستی. پس خداوند از کُشتن موسی صرف نظر کرد.
۲۷خداوند به هارون فرمود: «به بیابان به استقبال موسی برو.» هارون رفت و موسی را در کوه مقدس ملاقات کرد و او را بوسید. ۲۸موسی تمام چیزهایی را که خداوند به او امر فرموده بود و همچنان احکامی را که به او داده بود، برای هارون تعریف کرد. ۲۹پس موسی و هارون به مصر برگشتند و تمام بزرگان بنی اسرائیل را دَور هم جمع کردند. ۳۰هارون تمام چیزهایی را که خداوند به موسی فرموده بود برای آنها تعریف کرد. سپس موسی معجزه هایی در مقابل آنها انجام داد. ۳۱آنها همه ایمان آوردند و چون شنیدند که خداوند به آنها توجه فرموده و از درد و رنج آنها آگاه است، به روی زمین افتاده او را سجده و پرستش کردند.