چاپرښته ۲۰۲۵ - ۲۰۱۵ افغانی بائبل
۱ ما پس از خداحافظی با آنها آنجا را ترک کردیم و از راه بحر مستقیم به جزیرۀ کاس آمدیم. فردای آن روز به جزیرۀ رودُس رسیدیم و از آنجا به پاترا رفتیم. ۲ در آنجا یک کشتی پیدا کردیم که به فنیقیه میرفت، پس سوار آن شده حرکت کردیم. ۳ زمانی که جزیرۀ قبرس از دور نمایان شد ما از سمت جنوب آن گذشتیم و به سفر خود بهسوی سوریه ادامه دادیم و در بندر صور لنگر انداختیم، زیرا که بار کشتی را در آنجا خالی میکردند. ۴ ما در آنجا هم ایمانداران را پیدا کردیم و هفت روز پیش آنها ماندیم. آنها با الهام از روحمقدس به پولُس گفتند که به اورشلیم نرود. ۵ چون وقت آن رسید که آنجا را ترک بگوییم، به سفر خود ادامه دادیم. همه با زنان و کودکانشان ما را تا خارج شهر همراهی کردند. آن وقت در ساحل زانو زدیم، دعا کردیم ۶ و با یکدیگر خداحافظی نمودیم. وقتی ما سوار کشتی شدیم آنها هم به خانههای خود بازگشتند.
۷ از صور به سفر خود در کشتی ادامه دادیم تا به شهر پتولاماییس رسیدیم. در آنجا ایمانداران را ملاقات کرده و یک روز با آنها ماندیم. ۸ روز بعد آنجا راهم ترک کرده به شهر قیصریه آمدیم و به خانۀ فیلیپُس که بشارتدهندۀ خبرخوش عیسایمسیح بود، رفتیم و نزد او ماندیم. او یکی از آن هفت نفری بود که در اورشلیم انتخاب شده بودند. ۹ فیلیپُس چهار دختر مجرد داشت که پیام خداوند را میرساندند. ۱۰ پس از چند روز یک مردخدا به نام اگابوس از یهودیه به آنجا رسید. ۱۱ او پیش ما آمد و کمربند پولُس را گرفته و دست و پای خود را با آن بست و گفت: «روحمقدس میگوید: یهودیانِ اورشلیم صاحب این کمربند را این طور خواهند بست و او را بهدست بیگانهگان خواهند سپرد.»
۱۲ وقتی این را شنیدیم هم ما و هم اهالی آن شهر به پولُس التماس کردیم که از رفتن به اورشلیم خودداری کند. ۱۳ اما پولُس در جواب گفت: «این چه کاری است که شما میکنید؟ چرا با اشکهای خود دل مرا میشکنید؟ من نه فقط حاضرم زندانی شوم بلکه حاضرم در اورشلیم بهخاطر نام عیسایمسیح بمیرم.» ۱۴ وقتی او قبول نکرد پس ما دیگر اصرار نکردیم و گفتیم: «هرچه خواست خداوند است، همان شود.»
۱۵ پس از چند روز آمادۀ سفر شده و عازم اورشلیم شدیم. ۱۶ چند نفر از شاگردان که در قیصریه زندگی میکردند با ما همراه شدند و ما را به خانۀ مناسون قبرسی که یکی از اولین ایمانداران در آنجا بود، برای بودوباش بُردند.
۱۷ وقتی به اورشلیم رسیدیم، ایمانداران با گرمی از ما استقبال کردند. ۱۸ فردای آن روز پولُس همراه ما به دیدن یعقوب رفت. در آنجا همۀ رهبران کلیسا حضور داشتند. ۱۹ پولُس پس از آن که با آنها سلام و احوالپرسی کرد، از کارهایی که خدا به وسیلۀ او در میان ملتهای غیریهود انجام داده بود، گزارش مفصل داد. ۲۰ آنها وقتی این را شنیدند، خدا را شکر کردند و به پولُس گفتند: «برادر پولُس، طوری که میبینی هزاران یهودی ایمان آوردهاند و همۀ آنها نسبت به شریعت موسی غیرت دارند. ۲۱ برای آنها اطلاع داده شده است که تو به یهودیانی که در کشورهای بیگانه هستند تعلیم میدهی که شریعت موسی را ترک کنند و فرزندان خود را ختنه نکنند و دیگر دنبال رسمورواجهایشان نگردند. ۲۲ پس چه کار کنیم؟ آنها حتماً از آمدن تو باخبر خواهند شد. ۲۳ پس کاری را انجام بده که ما به تو میگوییم. ما چهار مردی داریم که نذر گرفتهاند. ۲۴ تو همراه آنها برو و با آنها مراسم پاک شدن را بجا بیاور و خرج آنها را هم بده که سرهای خود را بتراشند. پس همه خواهند فهمید که چیزهایی که دربارۀ تو شنیدهاند واقعیت ندارد بلکه تو مانند آنها، شریعت موسی را مراعات میکنی. ۲۵ اما دربارۀ غیریهودیانی که ایمان آوردهاند، ما پیش از پیش به شکل کتبی به اطلاع آنها رسانیدهایم تا از خوردن چیزهایی که به بُتها تقدیم شده است و از خوردن خون و گوشتِ حیوانات خفهشده و از گناهان جنسی دوری کنند.»
۲۶ روز بعد پولُس آن چهار نفر را همراه خود بُرد تا با هم مراسم پاک شدن را انجام دهند. بعد از آن به داخل خانۀخدا رفت تا اعلام کند که تا چه وقت روزهای پاک شدن آنها طول خواهد کشید و این که بعداً برای هر یکشان یک قربانی انجام خواهد داد.
۲۷ هنوز هفت روز دورۀ پاک شدن به پایان نرسیده بود که بعضی از یهودیان مقیم ولایت آسیا، پولُس را در خانۀخدا دیدند. آنها مردم را بر ضد او تحریک کردند و پولُس را محکم گرفتند. ۲۸ آنها فریاد میزدند: «ای مردان اسرائیلی! کمک کنید! این همان کسی است که در همه جا و پیش همه کس، بر ضد قوم اسرائیل و شریعت موسی و این خانۀخدا تعلیم میدهد و از همه بدتر، او یونانیان را نیز به خانۀخدا آورده است تا این مکان مقدس را نجس کنند.» ۲۹ آنها قبلاً تروفیمُس را که از اهالی اِفِسُس بود همراه پولُس در شهر دیده بودند و گمان میکردند که پولُس او را هم به خانۀخدا آورده است. ۳۰ تمام شهر به شورش آمد، مردم هجوم آوردند و پولُس را گرفته از خانۀخدا بیرون کشیده، در یک چشم برهم زدن دروازههای خانۀخدا بسته شد. ۳۱ وقتی مردم میخواستند او را بکُشند، به فرمانده قطعه نظامی رومی خبر رسید که همۀ ساکنان اورشلیم شورش کردهاند. ۳۲ او بدون معطلی با عسکران و افسران خود بهسوی جمعیت شتافت. وقتیکه یهودیان، فرمانده و عسکران را دیدند از زدن پولُس دست برداشتند. ۳۳ در این موقع فرمانده به پولُس نزدیک شد و او را دستگیر کرد و امر کرد که او را با دو زنجیر بسته کنند. آنگاه پرسید: «این مرد کیست و چه کرده است؟» ۳۴ بعضی از آنها با صدای بلند یک چیز میگفتند و بعضیها چیزی دیگر، چنان شروشور برپا شد که فرمانده نتوانست بفهمد که حقیقت چیست، پس امر کرد که او را به حوزۀ عسکری ببرند. ۳۵ وقتی به زینههای حوزه رسیدند، مردم آنقدر هجوم آورده بودند که عسکران مجبور شدند، پولُس را روی شانههای خود ببرند، ۳۶ زیرا مردم عقب آنها پیهم فریاد میزدند: «او را بکُشید.»
۳۷ همینکه پولُس نزدیک حوزه رسید به فرمانده گفت: «اجازه است با خودت حرف بزنم؟» فرمانده گفت: «تو یونانی هم میدانی؟ ۳۸ پس تو آن مصری نیستی که چندی پیش شورش برپا کرد و چهار هزار آدمکش را با خود به بیابان بُرد؟» ۳۹ پولُس گفت: «من یهودی هستم، اهل شهر ترسوسِ قیلیقیه و باشندۀ یک شهر بزرگ و مهم میباشم. خواهش میکنم اجازه بده تا با مردم صحبت کنم.» ۴۰ وقتی فرمانده به او اجازه داد، پولُس بالای زینه ایستاد و با اشارۀ دست خود از جمعیت خواست خاموش باشند و همینکه آنها خاموش شدند به زبان عبری صحبت کرد.