چاپرښته ۲۰۲۶ - ۲۰۱۵ افغانی بائبل
کتاب خروج
فصل دهم
بلای هشتم: بلای ملخ
۱خداوند به موسی فرمود: «نزد فرعون برو، من دل فرعون و اهل دربارش را سخت کرده ام تا معجزه های خود را در بین آنها انجام بدهم، ۲و تو بتوانی به فرزندان و نواسه هایت تعریف کنی که چطور با نشان دادن معجزه های خود حماقت مصریان را آشکار نمودم و شما هم بدانید که من خداوند هستم.»
۳پس موسی و هارون نزد فرعون رفتند و گفتند: «خداوند، خدای عبرانیان چنین می فرماید: تا کی می خواهی از امر من سرپیچی کنی؟ بگذار که قوم برگزیدۀ من بروند و مرا پرستش کنند. ۴اگر آنها را آزاد نکنی، فردا ملخها را به کشور تو می فرستم. ۵آنها آنقدر زیاد می باشند که تمام روی زمین را کاملاً می پوشانند و نمی توانید زیر پای تان را ببینید. ملخها آنچه را که از بلای ژاله در امان مانده باشد از بین می برند و حتی درختهایی را که در مزرعه ها هستند نیز خواهند خورد. ۶قصر تو و خانه های اهل دربار و تمام مردمت پُر از ملخ می شوند. به طوری که اجداد تان هم هرگز چنین بلایی را ندیده باشند.» سپس موسی و هارون از نزد فرعون بیرون رفتند.
۷اهل دربار به فرعون گفتند: «تا کی بگذاریم که این مرد ما را دچار مصیبت کند؟ بگذار این مردم بروند و خداوند، خدای خود را پرستش کنند. مگر نمی دانی که سرزمین مصر به چه ویرانه ای تبدیل شده است؟»
۸پس آنها موسی و هارون را به نزد فرعون بازگرداندند و فرعون به آنها گفت: «بروید و خداوند، خدای خود را پرستش کنید. ولی می خواهم بدانم که چه کسانی برای عبادت می روند.» ۹موسی در جواب گفت: «همۀ ما به اتفاق فرزندان و بزرگان ما می رویم. ما پسران و دختران و گله و رمۀ خود را هم با خود می بریم، زیرا می خواهیم جشنی را به احترام خداوند برگزار کنیم.» ۱۰فرعون گفت: «به خداوند قسم که هرگز اجازۀ رفتن را به زنان و فرزندان شما نمی دهم، می دانم که نقشۀ بدی در سر دارید. ۱۱نه، من فقط به مردان اجازه می دهم که بروند و خداوند را پرستش کنند. چون شما همین را می خواستید.» پس آنها را از نزد فرعون بیرون راندند.
۱۲خداوند به موسی فرمود: «دست خود را بر سرزمین مصر دراز کن تا ملخها بیایند و هر گیاه سبزی را که از بلای ژاله در امان مانده است بخورند.» ۱۳موسی چوبدستی خود را بر سرزمین مصر دراز کرد و به فرمان خدا باد شدیدی برای یک شبانه روز از شرق به سوی مصر وزید و هنگام صبح ملخها را با خود آورد. ۱۴ ملخها تمام سرزمین مصر را پوشاندند و همه جا را پُر کردند و ملخها آنقدر زیاد بودند که چنان بلایی را کسی ندیده و نخواهد دید. ۱۵زمین از ملخ پُر شد و ملخها همه میوه های درختها و تمام گیاه های سبز را که در اثر ژاله از بین نرفته بودند، خوردند به طوری که هیچ برگی بر درخت و هیچ علف سبزی در مزرعه ها باقی نماند.
۱۶فرعون فوراً موسی و هارون را فرا خوانده به آنها گفت: «من در برابر خداوند، خدای شما و خود شما گناه کرده ام. ۱۷این بار هم مرا ببخشید و از خداوند، خدای خود بخواهید تا این بلای مرگ را از من دور کند.» ۱۸موسی از نزد فرعون بیرون رفت و نزد خداوند دعا کرد. ۱۹خداوند آن باد شرقی را به یک باد شدید غربی تبدیل کرد. شدت باد تمام ملخها را یکجا در بحیرۀ سرخ ریخت و در سراسر مصر حتی یک ملخ هم باقی نماند. ۲۰اما خداوند دل فرعون را سخت کرد و فرعون بنی اسرائیل را آزاد نکرد.
بلای نهم: بلای تاریکی
۲۱خداوند به موسی فرمود: «دست خود را به سوی آسمان بلند کن تا تاریکی غلیظی سرزمین مصر را فرا گیرد.» ۲۲ موسی چنان کرد و تاریکی غلیظی برای مدت سه روز سراسر سرزمین مصر را گرفت. ۲۳مصریان نمی توانستند یکدیگر را ببینند و در آن سه روز هیچ کس از خانۀ خود بیرون نیامد، ولی جایی که بنی اسرائیل زندگی می کردند روشن ماند.
۲۴آنگاه فرعون موسی و هارون را خواست و گفت: «همۀ شما با زنان و فرزندان تان بروید و خداوند را پرستش کنید. اما گله و رمۀ شما در همین جا بمانند.» ۲۵موسی گفت: «ما گاو و گوسفند را باید همراه خود ببریم تا برای خداوند، خدای خود قربانی سوختنی تقدیم کنیم. ۲۶ما از گله و رمۀ خود حتی یکی را هم بر جا نخواهیم گذاشت، زیرا ما تا به آنجا نرسیم، نمی دانیم خداوند، خدای ما چه حیوانی را برای قربانی می خواهد.»
۲۷ولی خداوند دل فرعون را سخت کرد و فرعون این بار هم اجازه نداد که آنها بروند. ۲۸فرعون به موسی گفت: «از برابر چشمانم دور شو! اگر بار دیگر با من روبرو شوی، کُشته خواهی شد.» ۲۹موسی گفت: «بسیار خوب، دیگر روی مرا نخواهی دید.»